الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )

360

إحياء علوم الدين ( فارسى )

اگر بازدارد ، باشد كه شرمش آيد و در نفس خود به منع متأذى شود ، چه نفس خود را در صورت بخيلان بيند . پس در بخشيدن نقصان مال او ، و در نبخشيدن نقصان جاه او ، و هر دو مؤذيند ، وسائل سبب ايذاست . و ايذا حرام است مگر به ضرورت . پس هر گاه اين سه محذور دريافتى ، قول پيغامبر - عليه السلام : « مسألة النّاس من الفواحش ، ما احلّ من الفواحش غيرها ، اى ، خواستن مردمان از فواحش است ، و جز آن از فواحش حلال كرده نشده است » فهم كنى . پس بنگر كه چگونه آن را فاحشه خوانده است . و پوشيده نماند كه فاحشه جز به ضرورت مباح نشود ، چنان كه شرب خمر كسى را كه لقمه‌اى در گلو گيرد و جز آن چيزى نيابد كه آن را فرو برد . و پيغامبر - عليه الصلاة و السلام - گفت : من سأل غنى فانّما يستكثر من جمر جهنّم ، و من سأل و له ما يغنيه ، جاء يوم القيامة و وجهه عظم يتقعقع و ليس عليه لحم ، اى ، هر كه با توانگرى سؤال كند ، از انگشت افروختهء دوزخ بسيار خواهد ، و هر كه سؤال كند و چيزى دارد كه او را بى نياز گرداند ، روز قيامت بيايد و روى او استخوانى باشد كه مىجنبد و بر او گوشت نبود . و در لفظى ديگر : كانت مسألته خدوشا و كدوحا في وجهه ، اى ، سؤال او خراشيدگيها و گزيدگيها باشد در روى . مترجم مىگويد كه اين نامهاى مصادر است كه آن را آثار آن كرده‌اند . و اين لفظها در تحريم و تشديد صريح است . و پيغامبر - عليه الصلاة و السلام - با قومى بيعت كرد بر اسلام ، پس بر ايشان شرط كرد كه سخن بشنويد و مطيع باشيد . پس پوشيده گفت : و لا تسألوا النّاس شيئا ، اى ، از مردمان چيزى نخواهيد . و تعفف از خواستن بسيار فرمودى و گفتى : من سألنا أعطيناه و من استغنى أغناه اللّه ، اى ، هر كه از ما بخواهد او را بدهيم ، و هر كه بى نياز شود خداى - عز و جل - او را توانگر گرداناد . و گفت : و من لم يسألنا فهو احبّ إلينا ، اى ، هر كه از ما نخواهد او به نزديك ما دوست‌تر . و گفت : استعفّوا عن السّؤال « 58 » و ما قلّ من السّؤال فهو خير ، اى ، عفت خواهيد از سؤال ، و آن چه از سؤال اندك باشد آن بهتر . گفتند : و منك يا رسول اللّه گفت : و منّى . و عمر - رضى اللّه عنه - سؤال خواهنده‌اى شنيد . پس از نماز شام ، يكى را از خويشان خود گفت كه وى را طعام دهيد . و بدادند . پس بار دوم خواستن وى شنيد ، گفت : بگفتم كه وى را طعام دهيد . گفتند : داديم . پس عمر در خواهنده نگريست ، زير دست او توبره‌اى ديد پر نان ، گفت : تو سائل نيستى تاجرى . پس توبره از او بستد و نان پيش اشتران زكات ريخت ، و او را به درّه زد ، و گفت : بار ديگر چنين مكن - و اگر سؤال او حرام نبودى نزدى و توبره از وى نستدى . و شايد كه فقيه ضعيف منّت « 59 » تنگ حوصله از فعل عمر اين را مستبعد داند و گويد : زدن تأديب

--> ( 58 ) شرح زبيدى : استغنوا عن الناس ( 9 - 305 ) . ( 59 ) منّت ، توانايى .